شمس الدين حافظ
44
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
15 گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب * گفت در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار * خانهپروردى چه تاب آرد غم چندين غريب خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم * گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب اى كه در زنجير زلفت جان چندين آشناست ( 1 ) * خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب مىنمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت * همچو برگ ارغوان بر صفحهء نسرين غريب بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت * گرچه نبود در نگارستان خط مشكين غريب گفتم اى شام غريبان طرّهء شبرنگ تو * در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند * دور نبود گر نشيند خسته و غمگين غريب ( 2 ) .